پرواز   

یادش به خیر می گفت:

 (چون تو شدی تشنه ترین...قلب تو دریاست)

دلم بد جوری به حال خودم میسوزه...دریا که هیچ ،قطره شدن هم رویاست برام.چه بلاهایی که سر خودم در نیاوردم...

شبیه همه کس و همه چیز شدم به جز خودم...

می ترسم از خودم بپرسم: آخرین بار کی شبیه خودت بودی؟!

احساس می کنم دیگه بسه...می خوام بپرم،هنوز پرواز برام زیباست.هنوز دلم می خوادش خیلی زیاد...

هنوز دوست دارم بگه: (دنیا رو واسه تو خلق کردم...وتو را بخاطر خودم)

می خواهم از این <<من>>به سویش پرواز کنم.

سفرنامه:آیه ۱۹۳ سوره آل عمران

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱۳ -

   آزادی   

می خواهم راز هستی را فاش کنم...

                      ببخش و آزاد باش!!!

لینک
۱۳۸٦/۳/٥ -

       

پاشو ببینم٫بجنب دیر شد دیگه...

مگه من با تو نیستم٬جا می مونیا!

چمدونت کو؟بیارش ببینم.وای!اینا چیه دیگه ؟با اینا می خوای بری چشمه؟اینا که همش مال دوران مرداب بودنته!نگاه کن :

کینه٬ غم٬ انتقام ٬حسرت٬ گذشته٬ شک...!

همشون رو همین جا بریز دور...بجنب دیگه...آخه نداره.چی ؟خاطره ...

تو خودت خاطره شدی ٬حواست نیست!

حالا دستاتو بیار جلو٬ چشماتو آروم ببند...خیلی خوبه...حالا آروم بذارش توی چمدون.

بجنب تا دیر نشده...برو !دیگه طرف مرداب نبینمت٬می خوام فقط دیگه چشمه ببینمت!

اون حتما چشمه خواهد شد وجاری خواهد شد در نبض زندگی .

توشه راهش رو...؟اگه گفتی چی گذاشتم؟

-توی مطلب بدی می گم باهاش چی رو همسفر کردم.تا اون وقت می تونی روش فکر کنی.اگه هم درست حدس زدی٬جایزه داری!

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٧ -

       

همه بدی ها رو به باد می دم...

همه کینه ها رو به موج...

هر آنچه نا گفتنی هست را به خدا خواهم گفت و...

ومی روم در آغوشش تا در ساحل آرامش رهایم کند.

تورا رها می کنم تا با نبودنم به بودن برسی...!

فقط می خوام خودم را به آرامش برسانم.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٠ -

       

ببین چه زود تموم شد...

برگه ها بالا...چونه نزن...تموم شد.هر چه می خواستی واسه امسال بکشی...

هر چه نخواستی واما کشیدی...!

حالا یه برگه سفید دیگه...هم رنگ شکوفه های درخت همسایمون...یه برگه با بوی اقاقی...

حالا فکر کن امسال چی می کشی...!؟

یه چیز در گوشت بگم...امسال نه آرزو بکش...نه خیال...نه عشق...نه ثروت...نه...

                                  امسال فقط آرامش بکش

مطمئن باش بهترین سال عمرت در انتظارته...

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٩ -

       

بعضی وقتها باید تنها شدنت...خاطره شدنش...بغض کردنت...بی کس شدنش...

آره...

باید همشون رو باور کنی...دیگه برات یه عادت شده...تو هم دیگه براش فقط یه تصویر شدی...

آره...

باورکن دیگه با عشق غریبه شدی...دلت پر می کشه برای یه لحظه نبودن...

آره...

باورکن می خواد بره...دیگه می خواد نباشه...خسته از بازیگری می خواد خودش باشه...

آره...

خسته شده از این همه برای تو بودن...خسته شده...خیلی هم خسته...!

آره...

فقط دست تکون بده ...براش دعاکن...گریه کن...وباعشق بگو:

                                                                              عشق من خداحافظ

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٩ -

       

ببین با تو هستم،یه لحظه فرار نکن...با تو....با...

یه لحظه...!

چقدر گم شدی!هی فلانی من خودتم...

فرار از من،فرار از خودت...؟!

تا کی از آینه فرار کنیم؟شاید یه لحظه درنگ بهتر از...

آینه منتظرته...از چشمات فرار نکن می دو نم خیلی سخته...

اما بهتر از دیررسیدن و نرسیدن و گم شدن و...!

منتظرته همین وبس...!

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۱ -

       

باران می بارد بر تن این شهر گمشده ...وخیال چه زیبا خیس می شود در کوچه های غربت گرفته... اینجادلم باز دوباره هو ایی می شود در کوچه پس کوچه های دل این همه غریبه...

لبریز می شوم از گفتن از سرودن ازپرواز...

یه نفر...

یه نفر دل شکسته در حسرت پرواز عشقش یه گوشه مهمانی اشک گرفته...نمی دونه داره اشکاشو به پای کی می ریزه...اونی که گذاشت و رفتش.یا به پای سادگی خودش که فکر می کنه بر می گرده...شاید داره واسه مرگ انسانی که به خاطره اون کشتش اشک می ریزه...به خودش می گه چه ساده ازم گذشت...

 به همون سادگی که من از خودم گذشتم...وحالا فقط می خواد نباشه ...به همین سادگی...!

یه مادریه خدا...

در امتداد این بودن ها اسیردرعزلت این چشمها... تنهاست...نداره حتی کسی رو که بهش بگه خسته نباشی .توی این همه تاریکی یه دنیا نور می شه واسه دخترکش که نکنه گم بشه...ودخترک غافل ازاین همه بی کسی مادر...دلش می خواد زیر بارون توی تاریکی تنها بشه...به همین سادگی...!

یه فرشته...

یه فرشته که تنهاست...نمی دونه از کجا اومده اما خب می دونه واسه موندنش باید بفهمه که تنهاست...

یه فرشته بین این همه تابوت فلزی پشت این چراغ قرمزبه خارهای دل من و تو گل می فروشه...

خیلی هم ارزون می فروشه ...و می گذریم از نگاهش چون خیلی وقت با راز گل سرخ غریبه شده ایم . آری غریب شدیم ...به همین سادگی...!

یه تخت...

یه تخت که روش یه...سرفه می کنه خیلی غریب...یه روزی به خاطر هر قدمش صدها نفر مثل من وتوبه آرامش لبخند زدیم...

حالا توی همون آرامش طوری غرق شدیم که جاش گذاشتیم توی یه خاطره...

داد می زنه کناره این همه سایه.الو الو الو...حاجی حاجی حاجی....پروانه ها سوختند پس نیرو چی شد؟بهمون پاتک زدند...ستاره ها دارند یکی یکی می افتند...حاجی حاجی حاجی...خیلی تاریک شده ...

ومی گذریم ساده تر از همیشه ...به همین سادگی...!

یه خالق...

یه خالق...تنها ترین تنها ...یه دوست... یه همسفر... یه همراز... یه خلوت پاک واسه هر چه ناگفتنی...

یه گم شده که خودم خودم خودم...خودم دستش و رها کردم و گفتم دیگه بزرگ شدم...

حالا دستام بوی هر دستی رو می ده به جزء دست های او...گم شدیم...به همین سادگی...!

 وبه همین سادگی همه خاطره می شویم!!!

                

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٩ -

       

به هر آنچه می اندیشی همان خواهی شد

خیلی این جمله برام تکراری وکلیشه ای بود.اما الان... 

الان برام برترین و بزرگترین راز هستی ست.

اوایل باورش برام خیلی سخت و نا ممکن بود.چطور امکان داره ما به هر چیز می اندیشیم به همان برسیم.

اما حالا این حقیقت در همه زندگیم جاری شده...هر اتفاقی که می افته برام غیر منتظره نیست.احساس می کنم:

تنها علت وقوع هر امری در زندگیم.فقط وفقط وفقط تفکر خودم می باشد.

دلم بد جوری می سوزه وقتی می فهمم راز هستی را می دانم و اما...

این همه ناکامی و لحظات تلخ فقط به علت بی توجهی به این اصل مهم رخ داده .حالا دارم بهتر می فهمم که :

بی خود ادعای بزرگی و برتری نمی توان داشت.همه بزرگی وبرتری متعلق به کسی است که: 

       افکارش را تحت کنترل دارد و نه...

 کسی که افکارش او را تحت کنترل دارند                     

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٤ -

       

اسرار ازل را نه تو دانی ونه من  

                                              این حرف ومعما نه توخوانی ونه من

از پس گفتگوی من و تو     

 چون پرده بر افتد

                                                           نه تو مانی ونه من......           

                                 

 

پس از سه سال و اندی از دیشب شروع به نوشتن کردم و این یعنی همه حس زندگی.تولدی دوباره....

تجربه بی نظیری است.بودن پس ازعمری نبودن.هنوز باورم نمی شود که می توانم پروازرا تجربه کنم.

باید یه فکر اساسی هم برای این وبلاگ بکنم....خیلی کار دارم.

در افکارم غوطه ورم که از چه بگویم.

                                             

                        همه رازهای نگفته امیر...

                                                     از اسرار زندگی وگوهر وجودی انسان

               ازخدا

                               ازدوستان....

                                                                 نمی دانم...

اما فعلا برام مهم  اینه که بگویم از هر چه که باشد

 

                        {مهم بودن است به شدن خواهم رسید}

                      

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٩ -